تو همون بودی؟
یه صبح دیگه رسیده بود سبد حصیری روش برداشت و با خوشحالی از خونه بیرون زد توی راه به همه صبح بخیر گفت اونم با خنده! بین راه شوهرش رو هم دید جلوی دیگران اونو بوسید و ازش خداحافظی کرد
به خونه که رسید چهرش تغییر کرد
بعد اومد:
سرو صدا
داد و بیداد
دعوا
کتک
اشکاش رو که پاک کرد خوابید
حالا دوباره یه روز دیگه رسیده با خنده سبدش رو برداشت و از خونه بیرون زد!
+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت2:49توسط رها(Raha) |
ما چه می دانیم!
سرش توی کتاب بود و انگار به چیزی توجه نداشت
درست هم بود اما قرق کتاب نشده بود بلکه تو رویا فرو رفته بود
پوشش خوبی ِ ، نه؟!
+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت21:4توسط رها(Raha) |
چشمهای آدمها
دنیای عجیبیه!
وقتی خیلی چیزها که برای تو بی ارزشند
برای دیگران ارزشمندترین چیزهان!
+نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت12:48توسط رها(Raha) |
10 سانتی متر؛ عرض روسری من است
آبشاری که از دو سو فرو می ریزد.
خروج می کند؛ برهنگی و زیبایی
10 سانتی متر؛ عرض روسری من است.
+نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت0:43توسط رها(Raha) |
مشکل من ...
همیشه گفتم لذت بردن برای من بیشتر از چیزی که درخارج اتفاق بیافته توی ذهنم رخ میده
واسه اینه که برعکس بقیه بچه ها که رفتند بیرون و هرهر خندیدند من بعد از شیشه! همونجا دراز کشیدم و به حالت رخوت چند ساعت موندم
حتی واسه همین بود که بعد از اینکه تو لباساتو پوشیدی و رفتی من همونطور رو تخت دراز کشیده بودم
+نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت18:16توسط رها(Raha) |
براستی ...
امروز همش یاد جمله دوستی می افتم:
"براستی مرگ بهتر از این زندگی ذلت بار است"
+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت0:55توسط رها(Raha) |
برگ برنده
مامور پلیس که آخرین سالهای خدمتش رو میگذروند توی بعد از ظهر گرم تابستونی بی حوصله تو خیابون خلوت ایستاده بود که پراید نوک-مدادی رو از دور دید از همون جا اومد وسط خیابون و دست تکون داد تا ببینه این دختر مو بلوند کیه که خلاف جهت توی خیابون فردوسی اونم با این سرعت حرکت می کنه پراید جلوی پای مامور زد رو ترمز.
مامور تقریبا داد زد: گواهینامه!
دختر مو بلوند آروم به صندلی تکیه داد پاهاش رو کمی از هم باز کرد بعد لباش رو کنار زد و گفت:
گواهینامه ی من اینه!
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت2:8توسط رها(Raha) |
انتهای تونل
اونم این ضرب المثل رو بلد بود
ضرب المثل؟
نه حالا هرچی
"ما آخرش تونستیم در انتهای تونل نوری ببینیم!"
فقط به این "آخرش" داشت بی اعتقاد می شد
+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت3:41توسط رها(Raha) |
گرگها
گرگها همه جا در اطراف تو هستند
حتی می تونن توی خونت باشن
+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت3:17توسط رها(Raha) |
خودمحوری
ما هیچ وقت واقعیت را نمی بینیم
ما فقط چیزی را می بینیم که دوست داریم واقعی باشد
+نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت17:15توسط رها(Raha) |