تصمیم
- از کدام بیشتر می ترسی؟
بی آبرویی یا تنهایی
؟
- از نگاه تو بیش از همه چیز می ترسم!
+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت17:17توسط رها(Raha) |
سرنوشت
بعضی وقتها عدالت چه ناعادلانه اجرا می شود
+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت16:29توسط رها(Raha) |
نادانی
تو!
تو که به دنبال من هستی!
می دانی که به سوی عذاب خود می آیی؟
+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت1:16توسط رها(Raha) |
دل تنگ
کسی به ما سر نمی زند!
ای غم!
+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت1:9توسط رها(Raha) |
نقص
با دندان های به هم فشرده گفت:
لعنتی !
هیچ چی تو این دنیا کامل نیست!
+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت11:49توسط رها(Raha) |
رسوایی
کارش که تمام شده بود و آماده ی رفتن بود
تنها از چرخش دستگیرهِ در واهمه داشت.
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت1:23توسط رها(Raha) |
خواهش
فقط یکبار بگذار خیال کنم
که تو مال منی!
+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت23:30توسط رها(Raha) |
ترس شبانه
کسی که نمی شناخت، به دستگیرهِ در نزدیک می شد
+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت1:18توسط رها(Raha) |
صبح
بوی سحر بیدارش می کند
مثل پر سبک
احساس بی وزنی
آزادی
و رها بودن
می کند
وقتی نسیم سحر از روی پوستش می گذرد.
+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت19:56توسط رها(Raha) |
جادو
غرق او شده بود
بی اختیار دکمه های لباسش را باز کرد
+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت20:54توسط رها(Raha) |
جسد
یک بار دیگر به صورتش نگاه کرد
مثل کودکی معصوم در خواب بود!
+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت1:20توسط رها(Raha) |
کابوس
صدایِ چرخش دستگیرهِ در
سایه هایی که از زیر در پیدا بودند
دم و باز دم
او کرخ شده است.
+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت1:9توسط رها(Raha) |
13+1
آرزوی شب تولدش این بود:
"وبلاگم 100 ساله شود"
+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت0:59توسط رها(Raha) |
سقوط
نگاهش را به نقطه ای مبهم دوخت
زیر پایش خالی شد.
+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت17:4توسط رها(Raha) |
پشیمانی
توان بلند شدن نداشت
خون کف اتاق را پر کرده بود.
+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت16:45توسط رها(Raha) |
فریب
- امشب تورا به آخر عشق می برم!
- به کجا؟
- به خانه ام!
- به کجا؟
- به خانه ام!
+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت12:7توسط رها(Raha) |
حسد
- دستنوشته هایم را ندیده ای؟
- توی باغچه پیدایشان کردم
تقریبا از بین رفته اند!
- توی باغچه پیدایشان کردم
تقریبا از بین رفته اند!
+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت12:6توسط رها(Raha) |
كم رويي
گوشت تنش را بردند
و هيچ نگفت
+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت14:11توسط رها(Raha) |
نامه
سلام
ای کسی که وجود نداری
خوش به حالت!
+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت2:55توسط رها(Raha) |
وهم
نفسی کشید و مثل همیشه
با ترس به دستگیره ی در نگاه کرد.
+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت2:52توسط رها(Raha) |
بعد از نیمه شب!
از نیمه شب گذشته بود.
دو نفر خواب بودند
دو نفر بیدار بودند!
+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت2:35توسط رها(Raha) |
گلو
دستگیره ی در، در گلویش گیر کرده است
ببُرید تا باز شود!
+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت2:16توسط رها(Raha) |
عقل سلیم!
وقتی که عقلش زایل شد
به وبلاگ نویسی روی آورد.
+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت2:1توسط رها(Raha) |
غصه
قصه شروع شد:
یه نفر غصه خورد
غصه خورد
غصه خورد
غصه خورد
غصه خورد
و روز بعد مُرد....
پایان
یه نفر غصه خورد
غصه خورد
غصه خورد
غصه خورد
غصه خورد
و روز بعد مُرد....
پایان
+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت1:55توسط رها(Raha) |
بازی!
دویدم و دویدم
سر کوهی رسیدم!
اما بعد دیدم 1000 تا کوه دیگه هست که باید ازشون بالابرم!
سر کوهی رسیدم!
اما بعد دیدم 1000 تا کوه دیگه هست که باید ازشون بالابرم!
+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت1:37توسط رها(Raha) |
و اما ...
قصه ی رها نشده ها!
+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت1:1توسط رها(Raha) |



