عقده
هر بار مرا مي سوزاني بيشتر خنك مي شوي
+نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت8:41توسط رها(Raha) |
اضطراب
بخشي از بازي زندگي اين است كه مرگ را تجربه كني در حالي كه زنده هستي
+نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت8:35توسط رها(Raha) |
پنجره
بعد از یک عمر زندگی بدون پنجره
حالا در یک خانه شیشه ای زندگی می کند!
+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت6:11توسط رها(Raha) |
تمرکز
برای رسیدن
حتی از خود بگذر
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت7:8توسط رها(Raha) |
دست بردارید
چرا دست از سرمن بر نمیدارند؟
من می خوام رها باشم
+نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت15:58توسط رها(Raha) |
بازی
دستم را بگیر تا وارد بازی شوم
بچرخیم
بچرخیم
بچرخیم
تا بیوفتیم
تا بمیریم!
+نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت1:15توسط رها(Raha) |
موسیقی
جایی برای فرود آمدن من در میانش باز کنید!
دوباره مرا با خود می برد!
مرا با خود می کشد!
مجذوب و لایعقل!
+نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت2:4توسط رها(Raha) |
بهانه/بها
تو را به بهانه دادند نه به بها!
+نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت1:31توسط رها(Raha) |
درخواست
یک بار دیگر گفتم،
باز هم،
بابا دوزاریت رو صاف کن!
+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت0:44توسط رها(Raha) |
کلمات
سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت:
زنجیر کلماتت همه را در بند می کند!
+نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت18:37توسط رها(Raha) |
کتک
کتک باید زد!
کتک باید زد!
هی باید کتک زد!
هی باید کتک زد!
+نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت17:6توسط رها(Raha) |



