عصبی
با چشمان اشک آلود و صدای گرفته در حال شستن دستانش
با خشم گفت:
چرا؟
چرا نذاشتی همه چی خوب پیش بره!
+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت19:5توسط رها(Raha) |
اندکی صبر!
شب و سخن گفتن بیش از حد او
سر درد آور است
ای کاش شب بی او بود
که فقط آرامش و آرمیدن را به تو می چشاند
سحر نزدیک است!
سر درد آور است
ای کاش شب بی او بود
که فقط آرامش و آرمیدن را به تو می چشاند
سحر نزدیک است!
+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت1:6توسط رها(Raha) |
هنر مدرن!؟!
نگاه بازیگر های دهه 80 میلادی را داشت
از دو طرف کاغذ کوچک و معتبری را که در دست داشت کشید
صدای اسکناس نو به گوشش و بوی آن به بینیش راه یافت
گفت:
"این هنر است"
+نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت12:32توسط رها(Raha) |
واقعیت/رویا
او می بیند که هزاران کوه و قله و دریا و صحرا را در نوردیده و هنوز پیروزمندانه به پیش می رود.
تو می بینی که ساعتی است همین طور آرام و خاموش روی چهار پایه نشسته و به دیوار روبرو خیره شده است
+نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت23:56توسط رها(Raha) |


