تبليغاتX
رهــــا ناشــــــده


رهــــا ناشــــــده

عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما (حافظ)
تو همون بودی؟
یه صبح دیگه رسیده بود سبد حصیری روش برداشت و با خوشحالی از خونه بیرون زد توی راه به همه صبح بخیر گفت اونم با خنده! بین راه شوهرش رو هم دید جلوی دیگران اونو بوسید و ازش خداحافظی کرد

به خونه که رسید چهرش تغییر کرد

بعد اومد:

سرو صدا

داد و بیداد

دعوا

کتک

اشکاش رو که پاک کرد خوابید

حالا دوباره یه روز دیگه رسیده با خنده سبدش رو برداشت و از خونه بیرون زد!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت2:49توسط رها(Raha) |
ما چه می دانیم!
سرش توی کتاب بود و انگار به چیزی توجه نداشت

درست هم بود اما قرق کتاب نشده بود بلکه تو رویا فرو رفته بود

پوشش خوبی ِ ، نه؟!

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت21:4توسط رها(Raha) |
مشکل من ...
همیشه گفتم لذت بردن برای من بیشتر از چیزی که درخارج اتفاق بیافته توی ذهنم رخ میده

واسه اینه که برعکس بقیه بچه ها که رفتند بیرون و هرهر خندیدند من بعد از شیشه! همونجا دراز کشیدم و به حالت رخوت چند ساعت موندم

حتی واسه همین بود که بعد از اینکه تو لباساتو پوشیدی و رفتی من همونطور رو تخت دراز کشیده بودم

+نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت18:16توسط رها(Raha) |
برگ برنده
مامور پلیس که آخرین سالهای خدمتش رو میگذروند توی بعد از ظهر گرم تابستونی بی حوصله تو خیابون خلوت ایستاده بود که پراید نوک-مدادی رو از دور دید از همون جا اومد وسط خیابون و دست تکون داد تا ببینه این دختر مو بلوند کیه که خلاف جهت توی خیابون فردوسی اونم با این سرعت حرکت می کنه پراید جلوی پای مامور زد رو ترمز.

مامور تقریبا داد زد: گواهینامه!

دختر مو بلوند آروم به صندلی تکیه داد پاهاش رو کمی از هم باز کرد بعد لباش رو کنار زد و گفت:

گواهینامه ی من اینه!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت2:8توسط رها(Raha) |
انتهای تونل
اونم این ضرب المثل رو بلد بود

ضرب المثل؟

نه حالا هرچی

"ما آخرش تونستیم در انتهای تونل نوری ببینیم!"

فقط به این "آخرش" داشت بی اعتقاد می شد


+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت3:41توسط رها(Raha) |
فرافکنی
عکس یه دختر برهنه رو می ذاشت روبروش

دندوناش رو بهم می فشرد

و با صدای بلند نفس های عصبی می کشید

یک روز به جرم اینکه مرتکب گناه کبیره شده بدجوری تقبیه شد

اما واسه اون این فقط راه حلی برای رسیدن به آرامش بود

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت19:0توسط رها(Raha) |
شناور
بعد از پرش كوتاه ش ....

                    حركت سريع باد را روي صورتش حس كرد

               دستهايش را باز كرد

                    گفت:

                                 رها شدم

ديگر چيزي نمي دانم!

+نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت11:11توسط رها(Raha) |
لبخند تلخ
لبخندی به من زد و گفت خدا او را مامور پاک کردن زمین کرده است

روزنامه صبح نوشته بود این سومین دختری است که در طول ماه گذشته به این طرز فجیع کشته می شود

بعد از غروب آفتاب در ازدحام مرکز شهر دیدمش

                        به دنبال دختری می رفت

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت11:40توسط رها(Raha) |
گوشه نشین
عزیزم! تو چه چیز بدی هستی!

باز هم مرا اغوا کردی و به گوشه ای خلوت کشاندی.

نفسم را بریدی و از خود بی خودم کردی.

حالا من اینجا ٬ در این شب سرد و این ساحل خاموش!

خسته و برهنه و بی پناه

با جنازه ات چه کار کنم!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت11:13توسط رها(Raha) |
بازگشته!
باز آمدی؟

بگو ببینم هنوز مومنی یا شده ای همان می خواره ی پیشین؟

دستت به او رسید؟

اشک ریختی؟

سینه هم زدی؟

راستی! فردا سر قرارت می روی؟

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت23:43توسط رها(Raha) |
به خواب رفته
 

۲۸ بار ۲۸ بار با خودم این جمله را تکرار کرده بودم. اَه چرا بازم یادم رفت!

 این همه من آهنگ حفظم اما سر این مزخرف ها همیشه لنگ می زنم. آه ....

راستی چقدر خوشش اومد از اون آهنگ ها!

یعنی فردا هم زنگ می زنه!

خدا کنه!

....

اگه این بار بیاد می برمش...

 - وقت امتحان تمام است برگه ها بالا!

+نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت11:27توسط رها(Raha) |
عصبی

با چشمان اشک آلود و صدای گرفته در حال شستن دستانش
                                      با خشم گفت:
                                                        چرا؟
                                                               چرا نذاشتی همه چی خوب پیش بره!
+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت19:5توسط رها(Raha) |
هنر مدرن!؟!

نگاه بازیگر های دهه 80 میلادی را داشت
              از دو طرف کاغذ کوچک و معتبری را که در دست داشت کشید
                                      صدای اسکناس نو به گوشش و بوی آن به بینیش راه یافت
                          گفت:
                                               "این هنر است"
+نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت12:32توسط رها(Raha) |