تبليغاتX
رهــــا ناشــــــده


رهــــا ناشــــــده

عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما (حافظ)
چشمهای آدمها
دنیای عجیبیه!

وقتی خیلی چیزها که برای تو بی ارزشند

برای دیگران ارزشمندترین چیزهان!

+نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت12:48توسط رها(Raha) |
مشکل من ...
همیشه گفتم لذت بردن برای من بیشتر از چیزی که درخارج اتفاق بیافته توی ذهنم رخ میده

واسه اینه که برعکس بقیه بچه ها که رفتند بیرون و هرهر خندیدند من بعد از شیشه! همونجا دراز کشیدم و به حالت رخوت چند ساعت موندم

حتی واسه همین بود که بعد از اینکه تو لباساتو پوشیدی و رفتی من همونطور رو تخت دراز کشیده بودم

+نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت18:16توسط رها(Raha) |
براستی ...
امروز همش یاد جمله دوستی می افتم:

"براستی مرگ بهتر از این زندگی ذلت بار است"

+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت0:55توسط رها(Raha) |
انتهای تونل
اونم این ضرب المثل رو بلد بود

ضرب المثل؟

نه حالا هرچی

"ما آخرش تونستیم در انتهای تونل نوری ببینیم!"

فقط به این "آخرش" داشت بی اعتقاد می شد


+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت3:41توسط رها(Raha) |
گرگها
گرگها همه جا در اطراف تو هستند

حتی می تونن توی خونت باشن


+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت3:17توسط رها(Raha) |
خودمحوری
ما هیچ وقت واقعیت را نمی بینیم

ما فقط چیزی را می بینیم که دوست داریم واقعی باشد

+نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت17:15توسط رها(Raha) |
فرافکنی
عکس یه دختر برهنه رو می ذاشت روبروش

دندوناش رو بهم می فشرد

و با صدای بلند نفس های عصبی می کشید

یک روز به جرم اینکه مرتکب گناه کبیره شده بدجوری تقبیه شد

اما واسه اون این فقط راه حلی برای رسیدن به آرامش بود

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت19:0توسط رها(Raha) |
امیدواری؟
از خواب بیدار شدیم

اما چیزی که دیدیم

باز هم سیاهی بود

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت23:0توسط رها(Raha) |
تحمیل
ببخشید آقا؟

شما چه احساسی دارید از اینکه همه ازتون بدشون میاد؟

+نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت21:44توسط رها(Raha) |
وارونه شدن
برای هر اتفاقی آماده بود جز این یکی فکرش را هم نمی کرد که نتیجه به این شکل باشد

شوق زیادی داشت اما حالا دیگه ناامید بود و کمی هم عصبانی

از خانه که بیرون آمد مثل خودش زیاد دید

پس به میان آنها رفت

چند ساعت بعد ...

ما برایش اشک ریختیم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت19:5توسط رها(Raha) |
شب شده
دمی میبینی یا می نگری حراس لحظه ی تنها بودن را داری یا نداری غم داری یا نداری آبریزش بینی داری یا نداری به فکر انقلاب درونی هستی یا نیستی انتقام را شیرین می پنداری یا نمی پنداری می سازی یا نمی سازی پنجره را می بندی یا نمی بندی قهر می کنی یا نمی کنی می رقصی یا نمی رقصی پول می دهی یا نمی دهی می خوانی یا نمی خوانی

خوابی یا بیداری؟

+نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت1:35توسط رها(Raha) |
سوز
اگر با حسرت به آنها نگاه کنی

یک جای خالی در دلت میابی

و اشک می ریزی

اشک می ریزی

سرخورده می شوی

به گذشته فکر می کنی

و از آینده نا امید می شوی

بعد چشم وا می کنی

می بینی

زندگی ات خراب شده است

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت8:14توسط رها(Raha) |
گره
نیازی به حضورش نبود انگار

اما جای خالیش گلویم را می فشارد

افسوس خوردن سنت انسان هاست

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت9:41توسط رها(Raha) |
تنهایی از دست رفته
چقدر می تونست تو رو بالا ببره

چقدر توی دلت خالی می شد

از اون دلهره های لذت بخش!

از اون بی خیالی های زیبا

اشک بی اختیار می تونست از چشمات سرازیر بشه

و تو چقدر می تونستی عاشقش باشی

+نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت10:58توسط رها(Raha) |
ذهن باز
 

دروازه باز ذهنت بروی رقص اندیشه ها بسته مباد

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت11:43توسط رها(Raha) |
تناقض یا عدم درک
احساس چیزی است که از آن به آثارات می رسی پس نیازی نیست تلاش کنی احساساتی نباشی. وقتی که هستی

خیال احساس می آورد این خیالی با احساس است یا احساسی خیالی است

من دومی را بیشتر دوست دارم

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت23:2توسط رها(Raha) |
مغرض
بی شک قصدی داشتی

                              اما ندانستی که همه را به تمسخر گرفته ای

                               اینجا

نظر نگذارید

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت15:23توسط رها(Raha) |
خدای من
مومنین، انسان های نیک، پرهیزگاران، بی گناهان، آمران به معروف و ناهیان از منکر!

بهشت مال شما!

من از خدا بهشت نمی خواهم

"در آرزوی تو باشم"

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت1:52توسط رها(Raha) |
تو نیستی

اینجا
همین جا نشسته بودی!
افسوس که چه زود گذشت
حالا حتی به یاد هم نمیاوری
خوابی بود که گذشت و تمام شد
اما برای من خاطره ای به یاد ماندیست!


+نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت0:36توسط رها(Raha) |
اندکی صبر!
شب و سخن گفتن بیش از حد او
                                         سر درد آور است
                                                                ای کاش شب بی او بود
                                                   که فقط آرامش و آرمیدن را به تو می چشاند
                                                                              سحر نزدیک است!
+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت1:6توسط رها(Raha) |